خرگوشی
همه بچه ها جمع شده بودند دور خرگوشها،دنبال خرگوشها می دویدند و جیغ می کشیدند.
من کوچکترین خرکوش رو بغل کردم و آوردم پیش دختری که ببینتش،کلی ذوق کرد و گوشهای خرگوشه رو ناز می کرد و البته می خواست انگشت کوچولوش رو به چشم های درشت خرگوش برسونه که من و خرگوشه جا خالی دادیم!![]()
بگذریم یاسی در حالیکه تاب می خورد نگاهش به خرگوشا بود و وقتی رسیدیم خونه با کمال تعجب دیدم داره مثل خرگوشها می پره!![]()
یعنی چهار دست و پا شده بود و در حالیکه دست هاش ثابت روی زمین بود پاهاش رو به سمت بیرون پرتاب می کرد!
کاش می شد شکار لحظه ها کرد و از خرگوشیم فیلم می گرفتم...وای!!!
غیر علمی
خلاصه اینکه کتب مرجع و یا سیاست های بهداشتی یک خط کش بدن دست من و همکاران و بگن با این متر بزنید و بیمار هم اگه اعتراضی داشت که مریضم با این دارو خوب نمیشه با همون بکوبید تو سرش نه! اینجور نمی شه!
و من صادقانه بگم که آموکسی سیلین،آزیترومایسین(ساخت داخل نه زیتروماکس خارجی) بیشتر در نقش آب کشک بوده تا آنتی بیوتیک!
حالا ۳ فرض پیش می آید در اثبات ناکارامدی این داروها:
۱. مقاومت دارویی
۲. مشکلات ناشی از مواد اولیه و فرمولاسیون دارویی
۳. تشخیص نادرست عفونت های باکتریایی و ویرال(خود این مورد هم متاسفانه یک جورایی سبب مقاومت دارویی شده است).
پ.ن: یاسی مریض بود و من هم طبق گاید لاین متعارف و مثل همیشه (متاسفانه
) درمانش رو با آزیترومایسین شروع کردم و به علت ناکارامدی این دارو و بدتر شدن حال دختری درمان رو با سفیکسیم ادامه دادم!
این فرضیه ها از تجارب شخصی بنده و یکی از پزشکان همکار که به تجربه پزشکی هم بها می دهند آب می خورد. ![]()
برچسبها: آزیترومایسین, آموکسی سیلین, مقاومت دارویی
بازآموزی
با همه این ها کنار برج میلاد و در لایه لایه های ابرهای دودی ،من دنبال آشنایی بودم برای رهایی از همه دلتنگی هایم ،دوری ها و حسرت لحظاتی که دیر می گذشت.
سمیه نبود و کاش بود و امروز سراغ همکلاسی هایش رو ازم می گرفت ،وقتی قطع کردم باورم نشد که حدود یک ساعت با هم حرف زدیم و سراغ روزهایی رو گرفتیم که تو لحظه خودشون نمی گذشت.
من عوض شدم، ظاهرا خیلی هم عوض شدم چون هر آشنایی به من می رسید با تردید به سلامم جواب می داد و بعد می گفت که اصلا نمی تونسته بشناسه مرا...
نه که فقط ظاهرم تغییر کرده و به وزن جرمیم یک سوم افزوده شده نه! خود وجودیم ،عقایدم و حتی احساس می کنم دوستی هایم هم تغییر کرده.
پخته شدم شاید و از باب غرور نیست که از جهت قوت قلب می گویم...
....
به همکلاسی سابقم گفتم که راستش رو بگو شما پسرا پشت سر ما ها چی می گفتید و اونم چه صادقانه تعریف می کرد،انگار نه انگار که به سن تقویمی اش افزوده شده و حالا مرد خانواده ای شده!
همونجور با فوضولی های سابقش از بقیه خبر می داد که فلانی چکاره شده و فلان دختر کلاس چرا شوهر نکرده و ....
می گفت هر کدوم از خانم های کلاس که ازدواج می کردند ما مراسم نوحه می گرفتیم تو پشت بام خوابگاه،من می خوندم و بقیه به سر و سینه می زدند!
حالا فهمیدم که چرا ۱۰ سال پیش که یکی از دخترا انتقالی گرفته بود رو تخته کلاسمون از آقایون با یک دعوتنامه خنده داری برای مراسم نوحه و سینه زنی دعوت شده بود!حالا ظاهرا یکی از مراسم های به واقعیت پیوسته بود و یکی از آقایون با ازدواج سما جدی جدی عزادار شده بود.
خوب بود ، دیروزم آخر وقت جناب همکلاسی اس ام اس تبریک روز زن برام فرستاد و تشکر کرد که خاطراتش رو برای دقایقی با هم مرور کردیم....
مادر پر مهارت
در این حین یکی از فارغ التحصیل ها که پشت سر من نشسته بود به دوستش با کنایه گفت که آره،مهارت پیدا کردیم تو کشیدن خط چشم!
واقعا اینکه سالیان سال درس بخونی(مثلا) و صادقانه بگی که نتیجه اش چه بوده خیلی اعتماد به نفس می خواد!
منم مهارت های خاصی در دوران خانه داری و بخصوص بچه داری کسب کردم که صادقانه عرض می کنم!
جمع کردن ساک سفر در آنی
جمع کردن ساک سفر در حالی که یه نی نی کنجکاو همزمان در حال پهن کردن آنچه جمع می کنی بوده!
حمام کردن بچه بی دست! زیرا قبلا دو دستت توسط بچه گرامی در حال جیغ و داد، گیر افتاده است.
شستن بچه در حالیکه دارد روی دست های تو بالانس می زند!
پوشک کردن بچه در حال دویدن و جیغ کشیدن!
لباس پوشاندن بچه با یک دست وقتی که می دود و با دو دستانش لباس را در می آورد.
مریض داری در اوج بیماری،چون مادر اجازه مریض شدن ندارد و شکم گشنه و ظرفهای نشسته و کارهای مانده چه می دانن که تو مریضی.
بیمار بودن در عین سلامت وقتی طفلت در تب مریضی می سوزد!
چشیدن داروهای متنوع و تلخ شدن کامت تا شاید راهی برای تلخ نشدن کام طفلت بیابی.
لالایی دادن بچه روی پاهایی که بی حس شده است ...
همه اینها نه مهمه مهارتهای مادری کم طاقت و تازه کار است ،شاید باز هم سالهای سال صبوری نیاز باشد تا مادر پر مهارتی باشم،هوز خیلی مانده....
همه این ها را گفتم که بگویم تمام توجه من به تنها فرزندم به اندازه محبت و توجه مادرم که بین چندین فرزندش تقسیم شده بود نمی رسد و هنوز گاهی مادرم به من آدمک کم طاقت نهیب می زند که :
مثلا تو مادری؟
پ.ن: پیشاپیش دست های مادر را می بوسم!
برچسبها: مادر
پارک اعتماد به نفس!
داشتم می رفتم بیرون که جناب مرزبان (همسایه کناری و دلسوز که جای پدری بین همسایگان دارند) داشتند ماشینشان با جارو برقی تمیز می کردند،قفل ماشینو زدم... نگام نکرد،در رو باز کردم با اندکی سر و صدا... همچنان سرش پایین بود و توجهی نکرد!
این بار بر خلاف همیشه نه سلام و علیکی داشت و نه نگاه نگرانی که من ماشین رو به سلامتی و موفقیت از پارکینگ در بیارم!
خوشحال و با خیال راحت ماشینو در آوردم و تا وارد کوچه شدم خوشحال نگاهم کرد و برام دست زد...تشویق که چه خوب از پارک در آوردی ...باریکلا!!![]()
اولین باری که تنهایی خواستم ماشینو ببرم تو پارکینگ هول شدم چندین بار جلو و عقب بردم و خاموش کردم و در این حال آقای مرزبان که از پنجره شاهد ماجرا بود بدادم رسید،مثل خیلی وقتای دیگه که به حاله بقیه خانومهای تازه کار همسایه رسید...!![]()
خلاصه با اینکه دیگه راحت می رم از پارک بیرون بازم وقتی ایشون رو می بینم دستپاچه می شم و گیر می کنم تو پارکینگ ،دفعه آخر بهش گفتم که:من شما که هستید هول می شم و اونم جواب داد که ما که ندیدیم
و خدا رو شکر امروز بالاخره دید !![]()
وقتایی هم که همسری هست و می دونم حواسش هست هم گیر می افتم!
عجب معماییه نه!
عدم اعتماد به نفس موقعیتی،پارکی!!!
هر چی بود تشویق امروز خیلی بهم چسبید!
پ.ن: چندی پیش مطلع شدم که خانم همسایه روبرویی هم در حضور نگاه های نگران همسری هنگام بیرون آمدن از پارکینگ گیر افتاده، پس معلوم شد این سندرم خیلی هم بین خانم ها نادر نیستا!
برچسبها: همسایه ها
عبرتها
از ۸ صبح تا ۴ عصر ازین شرکت به اون شرکت و آخرش به آخرین شرکت که رسیدیم مسئول فروشش بعد از ما اومد که کارت بزنه و ما خوشحال که خدا رو شکر کار اداری ما انجام شد...
بگذریم...رکورد کار اداری رو شکستیم ۸ ساعت بی وقفه.
هر جا می رفتیم به خاطر کارهای یاسی بیشتر کارمون راه می افتاد از بس که تو دنیای بزرگترها راحت وارد می شه و کار نداره که طرف آبدارچیه یا مدیر عامل!
با مدیر شرکتی کلی رفیق شد، یه جایی دخترم فقط از بزرگتر از خودش ترسید اونم تو فرودگاه که با ما قهر کرد و دستاش رو قلاب کرد دور پای یه زنه گنده سیاه پوست و زشت و وقتی نگاهش به زنه افتاد ترسید و در رفت و ما چقدر خندیدیم....
حالا تو این گیر ودار دکتر زنگ میزنه از دبی که فردا عصر برو جای من (ایشون دبی زندگی می کنه و اینجا پول پارو می کنن!) منم رفتم و چه ناجوانمردانه شلوغ بود و قند خونم افتاد از بس مریض پشت سر مریض!
وسط کار آب خنک و یه حبه قند خوردم تا کار خودم به مطب همکاران نیفتد،واقعا امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر دکتر زحمت می کشه تا پولهایش رو زن و بچه اش تو کشور سعودی ها (لعنت الله علیهم وعلی قوم الظالمین) خرج کنن!
کل حقوق من و همکارام خرج یه ماهه و پول تو جیبی دخترکش نباشد شاید...
گناه کسی رو نشوییم بخصوص الان که دیگه دارم می رم ازین جا والسلام!
بین راه کاخ اردشیر بابکان توقفی کردیم تا نسکافه ای بخوریم و چه باد سرد و غریبی می وزید بر هیبت کاخی که روزگاران محل آمد و شد گرفتاران دنیا بوده...
چه بسیارند عبرت ها و چه اندکند عبرت گیرندگان (قران کریم)
پ.ن:سلام مامان گل ها ،مامان طهورای عزیز که نمی دونم چرا دل ما رو لرزوندی با پست آخرت و استاد حیدری گرامی و باقی دوستان خوب من!
متاسفانه بلاگفا سر ناسازگاری بین من و دوستان دارد و کامنتها ثبت نمی شود،موفق و موید باشید![]()
با عروسکها مهربان باشید
اینکه اگه می خواهید دختر کوچولوی شما با شما مهربان باشد با عروسکهایش به مهربانی برخورد کنید.
دنیای تربیتی بچه ها خیلی پیچیده تر از این حرفهاست و تا واردش نشی به سختی مسئولیتش پی نمی بری...
سختی کار در مورد بچه های دقیق و کنجکاو بیشتره .
برای دختری دیشب مسواک زدم و بعد مسواک رو پسم نداد یک انگشتش رو به زور لای دندونهامون نگه می داشت و می گفت آآآآآآ و دندانهای ما رو مسواک می زد با این تفاوت که احساس می کردی گیر یه دندانپزشک سمج افتادی چون اجازه نمی داد برای استراحت لحظه ای دهانمون رو ببندیم![]()
پ.ن: امروز تو مقاله ای هم خوندم که خیالبافها ،خیالبافیشون کمکشون می کنه تا مشکلات رو آسانتر حل کنند،پس دیگه رفتن تو هپروت و خیالبافی بدکم نیست!
پیشنهاد من: آسپرین،سلطان قرص ها،همه فن حریف!
من که به افراد بالای ۴۰ سال در معرض ریسک مشکلات قلبی عروقی و سکته مصرف روزانه آسپیرین ۸۰ میلی گرمی رو پیشنهاد می کنم. جالب که در این مقاله به اثرات احتمالی ضد سرطان این دارو هم اشاره شده که اولین بار بود خوندم.
برچسبها: دختری, رفتار با عروسک, آسپیرین
پست دنباله دار
عوضش ما به کلی کار رسیدیم و از کلی پله بالا پایین کردیم و کلی ارباب رجوع بودیم،ازین اتاق به اون اتاق....
یه جایی ۵ نفر نشسته بودند بیکار و مشغول چرت ظهر گاهی بودند و با دیدن ما خوشحال شدند،یعنی یه جورایی روزشون رو هدفمند کردیم و یه جایی هم تا کله روی میزش پرونده و صورت حساب بود و وقتی ما رو دید استرسش بیشتر شد ،روی دیوارش هم برگه ای بود از جملات امام (ره) که نوشته شده بود از حجم بالای کاری نترسید و....
آخری هم یه آقای خوشحال بود که دوست داشت ما رو بیشتر ازین بدونه و یه سفر دیگه هم برامون جور کنه کلی کلاس کاری گذاشت و کار ما رو امروز فردا کرد....
بگذریم خدا رو شکر به بیشتر کارا رسیدیم و منم رانندگی توی جاده رو برای یک ربع چرت همسری تجربه کردم که آخرش یه دست انداز چرتش رو از سرش پراند.
منم که می ترسم تو جاده یک لاینه رانندگی کنم ،دقیق ترش اینکه از سبقت گرفتن تو جایی که باید به تصادف شاخ به شاخ فکر کنی می ترسم و هر چی باشه یه ۱۴ سالی مونده تا به تجربه رانندگی همسری برسم،حداقلش!
اینم از ابتکار جالب دانشگاه علوم پزشکی...
روی درخت های محوطه حدیث آویزون کردند!
خلاصه اگه رفتید نمایشگاه کتاب و دیدید درخت رمان،درختی که روی شاخ و برگش صفحات رمان آویزون شده، می فروشند و ملت دارند از سر و کول هم بالا می روند برای خواندن بدونید مخترعش کی بوده!
برچسبها: دختری, همسری, درخت رمان
قهر
تا دیروز از روی تقویم روزها رو می شمردم تا روزی که قرار بود از همه کوچه هایی که به نام تو هستند عبور کنم و از دور بهت سلام بدم!
دو ماهی بود که برنامه ریزی کردم برای هتل،بلیط رفت ...برگشت و هماهنگی ها !
دیروزم رفتم و آخرین بلیط که بلیط برگشت مامان بود رو گرفتم و گذاشتم تو پاکت پیش بقیه بلیط ها و پول ها...یعنی من حتی خرج سفرم از ماه قبل جدا گذاشته بودم!
حالا که هوا نه سرده و نه گرمه و همسری هم امتحانی، کلاسی ....
من که رویم نمیشه که امروز برای پس دادن بلیط ها برم آژانس...اونم بلیط هایی که برای سفارش و گرفتنشون n بار رفته بودم تو این آژانس مسافرتی و n بار زنگ زده بودم!
قهری با من؟!
دیگه برنامه ریزی و برو بیا تعطیل....
بفرست دنبالم.... آشتی نامه ات رو!
پ.ن: ابر بهاری خیمه زده تو چشمام...من دارم گریه می کنم می بینی؟!!!!!!!
برچسبها: مشهد, زیارت, آشتی نامه
!Oh mama,it was delicious

سلام دختر جون،چه می کنی! می دونی چی رو داری هام هام می خوری؟
این که تو می خوری قلب من بودا!
نکن این کارو!
انگشت روی نقطه حساسی گذاشتی!
می دونی با چه عشقی من این جمله رو ذهنی میکینگ کردم
به آقای قناد کلی سفارش و تاکید نمودم و حالاااااااااااااا!
تو به همین راحتی .....
.
.
.
قدیما یادتونه یه قلبی می کشیدند که یه تیری ناجوانمردانه ازش عبور کرده،
جای انگشت های خوشمزه دختری هم دقیقا مثل همون تیرها بر قلب بنده (کیک ره) مانده بود!
اینم برای اینکه مامانی دیگه تو این خونه ازین لوس بازی ها ممنوع!!!!!!!
دیگه نخوای بابالای منو سورپریز کنی ها!
خلاصه که نه چک زدیم نه چونه هوو یا هبو؟ اومد تو خونه!
پ.ن: یکی از دعواهای همیشگی ما یا به قول همسری، گیس و گیس کشی ما سر بابالا بوده من می گم بابای منه و اون داد می زنه نه! و عن قریب زلف من در دستان کوچکش تاب می خورد!
برچسبها: دختری, هبو, همسری
! Just some times

......
Some times you dont have any thing
! for gift exept nice words
The lovely words that sometimes is only in your heart pulse
! Just some times
....
Some times
فاطمی
حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته
کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
(بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )
خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.
(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج 7، ص225)
برچسبها: حدیث, حضرت زهرا
سالگرد
یکی از پیرزن های فک و فامیل شوهرش حسودی کرده به صدیقه و زودتر لباس سفید بخت رو پوشیده و به خانه آخرت رفته ، چه بی خبر!
میگم خوب که سالگرد ازدواج مثل خود مراسم عقب نمی افته ها!![]()
تنهام و یاس که بیدار شه فال گوش وا می ایسته و هر کی در خونه اش رو باز کنه فکر می کنه باباش اومده،جیغ میکشه از خوشحالی و دست منو میکشه سمت در... ولی امروز از بابا خبری نیست که نیست و منم از حالا غمباد گرفتم چه کنم با بهانه جویی های یاس!
ای خدا کی تمام شود این ترم و ترم بعد و دیگه کسی جرات کنه حرف از درس و مشق بزند توی این خانه!
حداقل نه با این کیفیت ...نه در این آب و خاک و با این فلاکت!
ای خدا!!!!!!!!
تصویر آخر
آن صداها به کجا رفت؟
گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد؟
پس چرا حافظ گفت:
آسمان بار امانت نتوانست کشید؟
دکترشفیعی کدکنی
پ.ن: برای خودم که بیشتر روزها یادم از خانه آخر می رود!
پرنده خیال ما
امروز تو برنامه ای در مورد گل درمانی صحبت می کرد!
خریدن گل (آقایون توجه کنید
) نگاه کردن به گل خودتون (البته
) و توجه به گل هاتون و باغچه درمانی سبب تقویت روحیه مثبت اندیشی شود بسیار!!!!
برچسبها: پرنده خیال, همسری
کارت دعوت
از طرف کی؟!
دوست یاسی دعوتمون کرده. نمی دونم روند اکتساب این محبوبیت اجتماعی چه جوری بیست ماهه و با این سرعت پیش رفته که ما دو تا آدم بزرگ باید پشت سر نی نی خانوم بریم تالار عروسی![]()
اینم شاهد ماجرا![]()

عکس نوشت: کارت دعوت عروسی خاله صدیقه ،مربی دختری که یاسی رو به عنوان نماینده بقیه نی نی های پوشکی دعوت کرده تا براش تو عروسی .....![]()
نارنجستان قوام
این هدف رو بعد از عید دیدنی خانه یکی از همکاران که زوج گردشگر بوده و با هم قبل ازدواج عضو یک گروه گردشگری بودند گرفتیم چون اونشب که مهمونشون بودیم دریافتیم که در همین نزدیکیهای خودمون چه جاهای جالبی وجود داره و ما بی خبر!
بگذریم ... اگه خواستید شیراز برید اردیبهشتش برید که بهشته نارنجستانه و از نارنجستان قوام (و منزل زینت ملک)هم دیدن کنید البته بعد ناهار برید تا عصرانه اش برید چای خانه سنتی و تو استکان های قدیمی کمر باریک، که خودم هم طالبش شدم ، چای بخورید!
پ.ن:۱۵اریبهشت روز شیراز بوده.



عکس نوشت: در این عکس از تکنیک شکار لحظه ها استفاده شده !


بعد از بازدید تحت تاثیر فضای گل و بلبل رفتیم یک نهالستان زیبا در قصرالدشت و مامان یک نهال کوچولوی نارنج برای حیاطشون خرید و منم یک گلدون واسه ماشینمون!![]()
برچسبها: نارنجستان قوام, روز شیراز, همسری, دختری, مادر
کمد خاطراتم
رسید پیداش نشد عوضش لا به لای برگه ها و مدارک و کلی چیزای دیگه ،کلی خاطره پیدا کردم که یکیش این بود:
اولین سوغاتی که یاس گرفت اونم چند ماه قبل تولد!

برچسبها: دختری, سوغاتی
دنیای فرشته ها
دیشب بعد مدتها رفتیم سینما ،فتیله و ماه پیشونی گفتیم بخاطر آهنگ ها و شعرهاش دختری سرگرم میشه و میشینه نگاه می کنه و ما هم خاطرات گذشته رو زنده می کنیم.
ننشست ولی برای لحظات کوتاهی با شعرها و آهنگ ها دست زد و یه جایی با شخصیت پلیس فیلم زد زیر آواز!
عوضش تا دلتون بخواد از سکوها بالا پایین کرد و از در نیمه باز سالن مثل آدم بزرگها می رفت و می اومد و منم فیلم می دیدم... دیدم یکی داره چادرمو میکشه!
مامانش پاشو بریم یاسی خسته شده،خلاصه فکر کنم برای یاسی زود بود که صبور مثل بچه های سالن بشینه ببینه ( و گمونم هنوز برای مامانش دیر نشده بود
)...
فیلم در مورد زود باوری بچه ها و تاثیر داستانها در شیوه تفکر و زندگی آن ها بود و مربی مهد که برای آموزش وحدت و همدلی برای بچه ها قصه ماه پیشونی رو تعریف کرده بود از طرف برخی والدین که بچه هاشون تحت تاثیر داستان غرق رویا شده بودند سرزنش شده بود و...
یه جایی دختر بچه ها با هم دعواشون میشه و یکیشون به اون یکی میگه خانوم جیشو! چون شب ها از ترس نمکی دزد ماه پیشونی ظاهرا ابر بهاری تو تختش خیمه زده بود![]()
داستانها و افسانه ها کودکی باورهای آینده بچه ها رو رقم می زنه و من به این موضوع خیلی عقیده دارم و هنوز فکر می کنم که چکاوک خاموشی که مدتهاست خوندن رو فراموش کرده و تنها به حرفهای من گوش می ده یک روزی سکوتش رو خواهد شکست !
پ.ن:کتاب بخوان چکاوک بخوان از زیباترین کتاب داستان هایی که در کودکی خواندم.
برچسبها: فتیله و ماه پیشونی, دختری, بخوان چکاوک بخوان
اندر مهارتهای دختری
ولی طاقت نیاورد و تا صدای کلید رو شنید پرید بالا و پایین و صدا کرد بابایی ... و عملیات لو رفت!
من و دختری خاله بازی رو زود شروع کردیم ، بهش میگم مامان رو لالا می دی؟
متکا روی پاهاش می ذاره و میزنه رو متکا و میگه بیا!
یعنی بخواب رو پام ![]()
خیلی مزه می ده سرت رو روی پاهای کوچولو دختری بذاری و بزنه رو سینه و برات لالایی بخونه:لالا لالا ...
امروزم دختری آخرین مهارتش رو به نمایش گذاشت وعروسک هاش رو دسته جمعی لالا داد!

برچسبها: دختری, خاله بازی


